![]()
![]()
![]()
امروز شاداب تر از همیشه و امیدوارتر از هر زمان دیگری به آینده می نگرم.خوب که نگاه می کنم ،وقتی خوب به همه چیز دقت می کنم می بینم که دنیایی که دارم پر است از زیبایی ...کاری ندارم که آدمها از دنیای قشنگمان چیزی ساخته اند شبیه اتاق های شکنجه ، کاری ندارم که آدمها چشمانی ندارند که همدیگررا ببینند ویا دنیای زیبای خدا را.کاری ندارم که هر روز از جای جای دنیا خبری میرسد تاسف بار از بی احتیاطی انسانها و یا زیاده خواهی مزدوران.از همه اینها که بگذریم دنیای ما زیباست ،زیباییهای آن چشمانی میخواهد برای دیدن و گوش هایی برای شنیدن.چشمانی که به زشتی های دنیا آلوده شده را توقعی نیست که زیباییها را ببیند و گوش هایی که به ناحق و یاوه پر شده را نیز انتظار شنیدن حق نیست.انتظاری نیست ،که هنگام بلند شدن صدای حق گوش های خود را می گیرند و هنگام دیدن زیبایی های جهان چشمهایشان را می بندند که این گوش ها و چشمها دیگر آن گوش ها و چشمهایی نیستند که از روز اول با ما بودند.انگار عوض شده اند. انگار ما هم عوض شده ایم دیگر آنی نیستیم که بودیم . روز اول را به یاد بیاور...نطفه ای بیش نبودیم و خدا از روح خود در ما دمید.آیا اینچنین است پاسخ خدایی که از روح خویش در ما دمیده و فرشتگانش را به سجده بر ما فراخوانده؟کجای راه را اشتباه آمده ایم؟ اندکی درنگ کنیم...شاید بتوان بازگشت و دوباره چشم ها و گوش هایمان را به روی زیباییهای جهان باز کنیم.شاید بتوان دوباره انسان شد...شاید...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
- تصمیم را طوری "بگیر"...که "فرار" نکند!
- "راه نیفتاد"...که در "راه نیفتد"!
- "زبان حال" موفقیت..."زمان حال" است.
- "حاصل خیزی"...."حاصل خیز برداشتن" است.
- برای ادامه بهتر"هیچ وقت دیر نیست"..."هیچ کس پیر نیست"
- اگر مسیر"بدون مانع"است...موفقیت "بلامانع" است!!
- کسی که " قصد دارد"...در موفقیتش" دست دارد"
- وفتی "تصمیم " می گیرم..."تسلیم" دستش را بالا می گیرد.
- افراد" بی مانند"..همیشه "می مانند".
- "گاه به گاه" می رسد..."گام به گام" برسیم.
- خوشبختی و بد بختی..."تصویری " در "تصور" ماست.
- کمتر"ناز کن"...رفتن را ساز کن...
- چه " باید کرد؟ "...و چگونه " باید رفت؟ " را بیاموزیم.
- موفق..."اشتهای شکست خوردن" ندارد.
- بلند پروازی..."هوس" اشخاص با "هوش".
- "زانوی غم " در بغل گرفته بود..."ساق پایش " شکسته بود!!
- چون"خورشید"..."خوش درخشید".
علی درویش (عشقالگر)
![]()
![]()
![]()

ثانیه ها می گذرد ، عقربه ها جلو می رود و من همچنان ایستاده ام .از گذر زمان جا مانده ام و لحظه ها به سرعت از مقابل چشمانم عبور می کند.
گذر ثانیه ها را که می بینم ، تیک تیک عقربه ها را که می شنوم ، وقتی تنها می شوم و خوب فکر می کنم ترسی عجیب تمام وجودم را پر می کند، ترس از مردن ، ترس از باختن و تنها رفتن.
به کوله پشتی ام که نگاه می کنم می بینم پر است از خالی ، از نداشته ها . من هیچ ندارم
تمام عمر به اسم مسلمانی چقدر به خود فخر می کردم ، می گفتم خوشا بحال من که از اول مسلمان به دنیا آمدم و در یک گوشم اذان گفتند و در دیگری اقامه.
تمام عمر دلم به این خوش بود که مادرم با وضو به من شیر داده و پدرم شب ها برایم قرآن خوانده ،
دلم به این خوش بود از کودکی پشت سر مادر ایستاده و نماز خوانده ام ، روزه های کله گنجشکی گرفته ام .
دلم به این خوش بود که اگر حجابم برتر نیست ، کامل که هست ، خودم را دلداری می دادم به اینکه هیچ وقت فکرم به گناه نرفته است و نگاه از حرام پوشانده ام
همه عمر به این امید سّر کردم که وقت مُردنم گریه هایم بر حسین (ع)، سینه زدن هایم و هیئت رفتن هایم نجاتم می دهند.
همه ی عمر تسبیح به دست گرفتم و روی پیشانی ام پینه بست از سجده های طولانی که شاید روزی این پیشانی گواهی باشد بر نماز شب خواندن هایم.
اما...
اما هیچ وقت فکر نکردم روزی می رسد که از حق کسانی از من سوال می شود که تا بحال ندیدمشان .
روزی که در مورد آن دختر بچه ای سوال می شود که تو و مسلمانی ات را دید و نا مسلمان شد
در مورد آن زنی که در حال بیماری روزه گرفتنت را دید و گفت : این چه دینی است.
در مورد آن مردی که بدحجابی ات را دید و دگرگون شد
در مورد آن پسرکی که در پی نذری امام حسین(ع) آمد و رانده شد
در مورد آن که پیشانی پینه بسته ات را دید و پشت در اتاقت معطل یک امضا شد
در مورد آن که نگاهت به نگاهش گره خورد و عاشق شد
هیچ وقت فکر نکردم دنیا اینقدر روی حساب و کتاب باشد
هیچ وقت فکر نکردم ظاهری مسلمان نما داشتن و بی دین بودن اینقدر حق بر گردنم می گذارد.
کاش می شد به جای ظاهر سازی ، اندکی باطنم را صیقل می دادم
کاش می شد وقتی ظاهرم را می دیدند درباره باطنم قضاوت نمی کردند
کاش می شد آدم ها فقط یک رو داشتند.کاش می شد.
![]()
![]()
![]()
شاید حرفام یه کم تکراری باشه
شاید دل نوشته هام زیادی باشه
شاید دلم پر از غصه باشه
شاید زندگی برام بی مزه باشه
شاید نوشتن برام عادت باشه
شاید گریه هام برام مرهم باشه
شاید عشق برام بهونه باشه
شاید اشک برام وسیله باشه
شاید مرگ برام آرزو باشه
شاید دیدنت فقط یه رویا باشه
شاید بودنت فقط یه خواب باشه
شاید نبودنت یه ترس باشه
ولی من برای بودنت ، برای دیدن و عاشق بودنت
عمریست که زندونی شدم ، توی خودم ، تو تنهایی ، منتظرم ،
پس کِی میای؟
![]()
![]()
![]()
گرچه زندگی با درد و غم همراه است ،
اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست.
اگر دنیای خود را فروریخته یافتی ،
تکه های سالم را برگیر و براه ادامه بده ،
چون در پایان آرزوهایت را برآورده خواهی یافت ،
به یاد داشته باش ،
که در پایان ، همین فراز و فرودهاست که یکدیگر را توازن می بخشند.
بگذار اشکهایت جاری شوند ،
بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد.
اما تسلیم ، هرگز ! هرگز!
به یاد آر...
که در تو نیرویی است که نوید وافعیت یافتن رویاهایت را می دهد.
حتی آن زمان که بسیار دور می نمایند.
لیندا پرین سایپ
********************************************************
خداوندا !
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
شهامتی تا تغییر دهم هر آنچه را که می توانم
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.
آمین یا رب العالمین
![]()
![]()
![]()
تو تموم زندگی اونی که همیشه دور و بَرت بود
اونی که همیشه حواسش بهت بود
اونی که تو سختیها یاورت بود
اونی که مرهم زخمهای دلت بود
اونی که تو شادیها همراهت بود
اونی که همدم لحظه های تنهاییت بود
اونی که تو غصه ها برات سنگ صبور بود
اونی که قلبش برات یه جای امن و خوب بود
بهتر بگم ، تو تموم زندگی برات عین یه کوه بود
یه روزی از این روزها ، از این روزهای خوب و شاد
توی ابری از خیال ، توی مبهم صدات ، توی غربت نگات
خندید و رفت ، تموم شد...

![]()
![]()
![]()
خدابا می گویند آن سوی همه دلتگیها خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست
من امروز به تو ، به وجود تو که وجودم از وجود تو نشئت گرفته است ، به وجود پاک تو افتخار می کنم
به بنده بودنم ، به حقارتم ، به درماندگی ام ، به فقرم و به همه نقص ها و کمبودهایم ، به همه نداشته هایم می بالم
افتخار می کنم به داشتن این همه نداشته که تو جبران آنی
من به سجده بر تو ، به زانو زدن در مقابلت افتخار می کنم
من به همه ی آن چیزهایی که تو از روی محبت از من دریغ کرده ای به خود می بالم
به همه دانه های اشکی که بر نداشته هایم ریختم ،
به همه ی چیزهایی که داشتم و تو از من گرفتی ، به همه ی آن چیزهایی که می توانستم داشته باشم و تو به من ندادی ، افتخار می کنم
جای تعجب نیست ، وقتی قرار است تو جبران همه نداشته هایم باشی ای کاش من هیچ نداشتم
ای کاش من پر بودم از خالی ، از نداشته ها
تا تو تمام وجود و زندگی مرا پر می کردی
کاش وجودم پر از تو می شد ، کاش...
![]()
![]()
![]()

زمان میگذرد، ساعتها ،روزها و شب ها میگذرد و من هر لحظه بی خبر از دیروز ادامه می دهم .
ادامه می دهم و نمی دانم در هر قدمی که رو به جلو برمیدارم یک قدم از تو و از خاطره های تو دور می شوم.
من به آینده نزدیک می شوم و نمیدانم با نزدیک شدنم به آینده تمام آن چیزی که با تو از اینده ساخته ام خراب می شود.
ان روز که تو رفتی من هیچ ندانستم که تو با رفتنت تمام ارزوهایم ، تمام خیالاتم و تمام رویاهایم را نیز با خود می بری.
تو رفتی و با رفتنت من را از همه آرزو های خوب دور کردی.
ای کاش قبل از رفتت من را از نبودنت و ازغمی که در فراغت باید تحمل کنم با خبر می کردی .
ای کاش می گفتی که بعد از رفتنت دیگر امیدی برای زندگی و زنده بودن ندارم تا شاید آن موقع برای بودنت، برای ماندن و دیدنت کمی بیشتر تلاش می کردم. کاش...
![]()
![]()
![]()
زرنگ های دانشجو بخوانند:
چند دانشجو با هم قرار میگذارند که تعیلات آخر هفته را به مسافرت بروند،بعد از رفتن به دلیل خوب بودن آب و هوا و خوش بودن تصمیم میگیرند که بیشتر بمانند که یکی از دانشجوها تذکر میدهد که اگر بیشتر بمانند از کلاس و امتحان جا می مانند و نکته مهم اینجا بود که امتحان بسیار سخت بود و استاد بسیار سخت گیر و با درس خواندن بسیار و تلاش زیاد بازهم برای پاسخ به سوالات مجبور به تقلب می شدند که شاید در برگه بغل دستی چیزی باشد به درد بخور که آن هم از چشمان تیزبین استاد دور نمی ماند و عاقبتش می شد اخراج از کلاس و ...
خلاصه دوستان بعد از بحث بسیار به این نتیجه رسیدند که حتی اگر به موقع برگردند ودر این مدت کوتاه برای امتحان درس هم بخوانند فایده ای ندارد پس تصمیم گرفتند سه روز دیگر هم بمانند وپس از برگشت خوب درس بخوانند و برای استاد توضیح دهند که در حال برگشت از مسافرت اتومبیل آنها پنچر می شود و به دلیل نداشتن زاپاس مدت زیادی در جاده معطل می شوند و به امتحان نمی رسند،استاد هم حتما می پذیرد.
بالاخره بعد از جند روز خوش گذرانی برگشتند و خوب درس خواندند و نزد استاد رفتند و ماجرا را تعریف کردند .استاد در عین ناباوری خیلی زود بهانه ی شان را پذیرفت و قبول کرد که از این چند نفر امتحان دیگری بگیرد.
زمان امتحان فرا رسید و دانشجوها شادمان از اینکه هم به مسافرت رفته اند و هم خوب درس خوانده اند در سر جلسه حاضر شدند .برگه های امتحان را پخش کردند.دانشجوها با تعجب به برگه خود نگاه می کردند،تنها یک سوال روی آن نوشته بود: کدام یک از چرخ های اتومبیلتان پنچر شده بود؟؟؟
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
دوباره خاطره ها را مرور می کنم
دوباره دفترچه خاطرات قلبم را ورق می زنم و در میان صفحات کاهی شده آن به خاطرات خاک خورده تو می رسم
اما هرچه سعی می کنم چهره ات را نمی بینم ، انگار تو در میان فاصله ها ، در میان گذشته ها گم شده ای و من هر چه می گردم تو را نمی یابم
عجیب نیست، عجیب نیست که پس از سالها ، حالا که پس از گذر زمانی دور به دنبال تو می گردم ، تو خود مرا می یابی
خوب یادم است، درست همان روزهایی که به فکر فرار از تو و خاطرات تو بودم این روزها در تقدیر من رقم خورده بود و من بی خبر از فردا فقط از تو می گریختم
و حال ناچارم به ماندن، به ماندن و با تو بودن
عیبی ندارد، اگر تقدیر این چنین می خواهد، من، حرفی ندارم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زن به همراه کودکش با حالت خجالت وارد مغازه شد ، لباسهای وصله دارشان نشان می داد که وضع زندگیشان خوب نیست .مغازه دار با اکراه نگاهی به زن انداخت و گفت چه میخواهی؟ زن سرش را پایین انداخت و با شرم و صدایی لرزان گفت:من پولی ندارم که بابت خرید بدهم.مغازه دار گفت: من بدون پول چیزی به شما نمی دهم.زن باز گفت: به بچه ام رحم کنید.پسرکی که در مغازه شاهد ماجرا بود گفت من پول خرید این زن را می دهم.مغازه دار که از حرف پسرک جا خورده بود باز هم با همان حالت اکراه گفت: نمی خواهد و رو به زن کرد: لیست خریدت رابده به اندازه وزن آن می توانی خرید کنی.زن کاغذی را از کیسه اش در آورد و روی آن چیزی نوشت و در ترازو گذاشت. کفه ترازو پایین رفت .مغازه داربا تعجب در کفه ی دیگر ترازو اجناسی را می گذاشت تا به وزن لیست خرید زن برسد اما هر چه در آن می گذاشت کفه ها برابر نمی شدند.بالاخره بعد از مدتی کفه ها برابر شد. مغازه دار با عصبانیت کاغذ را از روی ترازو برداشت تا آن را بخواند زن روی کاغذ نوشته بود:"خدایا تو میدانی که من چقدر نیازمندم" مغازه دار سرش را پایین انداخت ، زن به همراه کودکش از مغازه خارج شد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دخترم با تو سخن می گویم
گوش کن، با تو سخن می گویم
زندگی در نگهم گلزاریست
و تو با قامت چون نیلوفر
شاخه پر گل این گلزاری
من در اندام تو یک خرمن گل می بینم
گل گیسو، گل لب ها، گل لبخند شباب
من بچشمان تو گلهای فراوان دیدم
گل عفت،گل صد رنگ امید
گل فردای بزرگ
گل فردای سپید
میخرامی و تو را می نگرم
چشم تو آیینه روشن دنیای من است
تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی
راست چون شاخه سرسبز برومند شدی
همچو پرغنچه درختی همه لبخند شدی
بقیه در ادامه مطلب
من صبورم اما...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه عاشقیم محزونم!
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند...می ترسم
من صبورم اما...
آه...این بغض گران صبر نمی داند چیست!!!

چه سخت است از علی گفتن و بی علی بودن،
چه سخت است از عدالت گفتن و در بی عدالتی بودن،
چه سخت است از یتیم نوازی گفتن و در میان یتیمان بی سایه پدر بودن،
چه سخت است مثل علی بودن، مثل علی خوب بودن و غریب بودن،
چه سخت است که در دهان کودکی یتیم خرما بگذاری وازشان بخواهی که حلالت کنند در حالی که جز لطف در حقشان ،کاری نکردی،
چه سخت است هر شب کوچه گردی بر در خانه مان غذا بیاورد و وقتی که دیگر نیامد و فرصت از دست رفت بفهمیم که او امیر مومنان بوده،
چه سخت است اگر بخواهیم مثل علی باشیم، مثل علی نیمه شب کیسه های غذا در دست بگیریم و راه بیفتیم در کوچه پس کوچه های شهر در پی یتیمان ،چه صحنه ها که نمیبینیم...آنقدر سخت و دلخراش که زبانم از گفتنش عاجز و قلمم از نوشتنش ناتوان است،
چه سخت است در میان نامردی مردم زمانه سخن از علی راندن و از جوانمردی سخن به مبان آوردن که انگار جز مزاحی بیش نیست وقتی میگویی و عملی نمیبینی،
چه سخت است که ببینی ظلم و نا جوانمردی را و نتوانی سخن بگویی ، وقتی کودکی مظلوم را میبینی که سینه هایش زیر چکمه های ظلم له می شود و حتی فرصت ناله کردن نمی یابد،
و چه سخت است بخواهی مثل علی باشی که همتایی در بین اهل آسمان و زمین برایش نیست ،
مانند کسی که تجلی واقعی"تبارک الله احسن الخالقین "است.
که به خدای کعبه علی رستگار عالمین است...
![]()
![]()
![]()
سهم من مردن نیست
مرگ سهم کسانیست که زندگی را باخته اند
سهم من اسارت نیست
اسارت سهم کسانیست که آزادگی را گم کرده اند
سهم من غم خوردن نیست
غم سهم کسانیست که شادی را فراموش کرده اند
سهم من فراق نیست
فراق سهم کسانیست که وصال را از یاد برده اند
سهم من تنفر ورزیدن نیست
تنفر سهم کسانیست که عشق را درک نکرده اند
سهم من غریب ماندن نیست
غربت سهم کسانیست که قریبی را نفهمیده اند
سهم من گریه کردن نیست
گریه سهم کسانیست که امید را از یاد برده اند
سهم من از زنده بودن اینها نیست
سهم من زندگی ، وصال ، شادی ، عشق و امید است
سهم من از بودن، زندگی کردن است
سهم من از بودن، شاد زیستن است
من نخواهم مرد تا زمانی که عشق را دریابم
من نخواهم مرد تا زمانی که عشق ، امید و وصال زنده است
من زنده ام تا عشق زنده است
![]()
![]()
![]()





